شمس الدين رشديه

80

سوانح عمر ( فارسى )

ميخواندم . يكى از دوستان قديمى از در درآمد و بارادت بنشست ، و به محبت سخنها گفتند . او گفت ، « آقاى رشديه از سرگذشت شما تعجب ميكنم . آن جريانات و مصيبتهاى تبريز ، آن بىلطفيها و تلخكاميها از طرف اتابك ، پس از آنهمه زجر و اذيتها ، بدوران امين الدوله مرحوم چند صباحى نفسى براحت كشيديد و به آرامش نشستيد . اين جريان اخير خيلى بر خلاف انتظار بود . » پدرم گفت ، « اى عزيز ! هيچ مبتكرى بىصدمه و آسيب برنشيمن راحت ننشسته و كاميابى كامل نديده است . اگر آنهمه آزار كه گفتيد نكشيده بودم ، امروز اينهمه مدرسه نميديدم . و در حقيقت اين پيروزى كاملم حاصل نميشد . جريان اخير هم در نظر شما تازگى دارد ، براى من بدنبال صدماتيست كه ديده بودم . چندانهم بآزار نيستم . فقط يك جاى اين پيش‌آمد سخت آزارم ميدهد ، نمك‌نشناسى شيخ يحيى است . من از بيگانگان هرگز ننالم كه بر من هرچه كرد آن آشنا كرد . البته بىلطفى آقاى معين الملك مرا روحا متاثر كرده است ، من تصور ميكردم كه او بهترين معاضد من خواهد بود و من بهترين خدمتگذار او ، و هرگز تصور نميكردم چنين جريانى به اين زودى روى دهد . از اين مبحث بگذريم » . رشديه درصدد برآمد مدرسه‌يى تاسيس كند . به نجار قديمى سفارش ميز و نيمكت داد . ياران را خبر شد . از گوشه و كنار به پرسش و استفسار افتادند كه اسم مدرسه را چه خواهد گذاشت . يكى از دوستان پدرم ، اسمعيل خان كه با پارك هم آمدوشد داشت ، بسراغ رشديه آمد . گرماگرم گفتگوها داشتند ، تصميم رشديه را پرسيد . رشديه گفت ، « من ميتوانم باشم و مدرسه نداشته باشم ؟ هرروزى كه از مدرسه دورم بر من جهنم ميگذرد . و شكر خدا را كه بالاخره توفيق يافتم و اين در را به روى هموطنانم گشودم . و هزار هزار شكر كه روزبروز مزرعه را پربركت‌تر ، و كشت خود را بهتر مىبينم . چگونه ميتوانم شكر اين توفيق گويم كه در پارك سردسته اعاظم و بزرگان كشور ، مدرسه‌يى دائر است و نسل برومندى از خاندان سلطنت بمدرسه توجه پيدا كرده است . من اين توفيق را در آسمانها مىجستم و در زمين مىبينم . راستى هرچه فكر ميكنم مىبينم سعادت غير مترقبه نيست . خدا پايدار بدارد و معين الملك را توفيق فراوان بخشد و خانم فخر الدوله را به آخرين سرحد كامكارى و كامرانى برساند ؛ و چنان كه از مرحوم امين الدوله شنيده‌ام خانم بسيار لايقيست . البته در تربيت يتيمان و آموزش همه فرزندانش قدمهاى بزرگى خواهد برداشت » . اسمعيل خان اسم مدرسه را پرسيد . رشديه گفت ، سزاوار است كه آن مدرسه بنام نامى شادروان صدر اعظم ارجمند ايران امينيه ناميده شود ، و به هيچ قيمتى نبايد بگذارند اين اسم مبارك از مدرسه حذف شود . و بعقيده من اين مدرسه با اين اسم پاداش مقدسى است كه خداى تعالى بفرهنگ‌نوازى و معارف‌پرورى آن شادروان بخشيده است ، كه اسم شريفش به روى يك موسسه فرهنگى بماند . من هم معلوم است بمدرسه خود جز رشديه نامى نميتوانم بگذارم ، كه از روزيكه خود را شناخته‌ام و داخل جماعت شده قدم بتاسيس مدرسه برداشته‌ام ، اين اسم با من بود و تا آخرين روز حيات نيز خواهد بود ، و بر سنگ مزارم نوشته خواهد شد . »